.::F.CBARCELONA::. .:: وبلاگی برای بارسایی ها ::. |
||||||||
پنج شنبه 17 شهريور 1390برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : محمدرضاترابی
تست خود شناسی (آیا میتوانید «نه» بگویید؟!!!) آیا فردی تأثیرپذیر هستید که به سهولت تحت تأثیر دیگران قرار می گیرید؟ آیا وقتی قصد دارید «نه» بگویید، بی اختیار «بله» می گویید؟ آیا از ترس ناراحت کردن دیگران یا جر و بحث با آنها از ابراز عقیده خودداری می کنید؟ با پاسخگویی به سؤال های زیر می توانید میزان جرأت و جسارت خود را محک بزنید. تذکر: برای پاسخ به سؤالات زیر می توانید از سه گزینه: الف: بله - همیشه ب: گاهی اوقات ج: خیر، هرگز استفاده کنید. امتیازات بدین صورت است :
سؤالات 1- تعریف و تمجید کردن از دیگران و تبریک گفتن به آنها برای مناسبتهای مختلف برایم دشوار است. 2- حتی وقتی اطمینان دارم که دیگران در اشتباه هستند، ترجیح می دهم سکوت کنم و از انتقاد دیگران خودداری می کنم. 3- ابزار علاقه به عزیزانم برایم خیلی دشوار است. 4- حتی وقتی از نظر خود، سزاوار گرفتن پاداش یا ارتقاء هستم از مطرح کردن خواسته ام با رئیسم خودداری می کنم. 5- از درگیر شدن در موقعیت ها و شرایط پیچیده ای که امکان درگیری با فردی وجود داشته باشد، بشدت می پرهیزم. 6- ترجیح می دهم سرپرستی و کنترل گروه دوستانم را به عهده بگیرم. 7- احساس می کنم دیگران به شکل های مختلف از من سوء استفاده می کنند. 8- در هنگام صحبت با افراد مقتدر و با نفوذ، دچار نگرانی و اضطراب شده، عصبی و دستپاچه می شوم. 9- رفتاری جسورانه و حاکی از اعتماد به نفس از خود بروز می دهم. 10- تحت هر شرایطی، عقاید و نظرات خود را بر زبان می آورم، حتی اگر دیگران با من هم عقیده نباشند. 11- وقتی مجبور می شوم از توانایی های فردی تعریف کنم، دچار حس بسیار بدی می شوم. 12- قادرم به راحتی و با صراحت در مورد احساسات خود حرف بزنم. 13- هنگام رو برو شدن با افراد خیلی جسور و پر دل و جرأت، احساس می کنم مورد تهدید قرار گرفته ام. 14- اگر از نحوه سرویس دهی رستورانی رضایت نداشته باشم، فوراً گارسون و مدیر رستوران را در جریان قرار می دهم. 15- قادرم به راحتی مخالفت خود را با افراد بالادست و ارشد ابراز کنم. 16- افراد خودخواه و خودرأی، حس ناراحتی و معذب بودن را در من به وجود می آورند. 17- نیازهای دیگران را برتر از نیازهای خود می دانم. 18- زمانی که مشاجره و گفتگویی به پایان می رسد، موقعیت را در ذهنم مرور می کنم و به تمام چیزهایی فکر می کنم که می توانستم بگویم و آرزو می کنم ای کاش از جرأت کافی برای مطرح کردنشان برخوردار بودم. 19- از برقراری تماس تلفنی با مؤسسات، شرکت ها و سازمان های مختلف دلهره دارم، چون می ترسم اگر به خوبی متوجه سخنانشان نشوم، نادان جلوه کنم. 20- اگر همسایگانم سر و صدای زیادی به راه بیندازند، فوراً اعتراض خود را نشان می دهم. 21- به راحتی قادرم به دیگران «نه» بگویم. 22- وقتی با عده ای بیرون می روم، هر پیشنهادی که از سوی آنها مطرح شود، می پذیرم، حتی اگر نظر دیگری داشته باشم. 23- هر زمان که احساس کنم محق هستم و حقم پایمال شده، قادرم خشم یا ناراحتی خود را نزد دوستان یا عزیزانم عنوان کنم. 24- ترجیح می دهم به جای جر و بحث با دیگران، مسوولیت اشتباهات و خطاهای آنها را به عهده بگیرم. 25- ترجیح می دهم به جای تأکید بر روی تمایلات خود، با تمایلات دیگران کنار بیایم. 26- اگر یکی از دوستانم بی موقع به خاطر کاری جزئی با من تماس بگیرد، فوراً تماس تلفنی بی موقع اش را به او گوشزد می کنم و از او می خواهم که از آن به بعد، با در نظر گرفتن شرایط زمانی با من تماس بگیرد. 27- هر وقت با فرد مورد علاقه ام تنها می شوم، زبانم بند می آید و توان حرف زدن را از دست می دهم. 28- وقتی یکی از دوستانم چیزی از من قرض می گیرد و پس دادن آن را فراموش می کند به راحتی موضوع را به او یادآوری می کنم. 29- برای رسیدن به خواسته های خود، از هر راهی استفاده می کنم، حتی اگر لازم باشد از حربه ارعاب و تهدید. 30- به سهولت خونسردی خود را از دست می دهم و حرفهای زشتی از دهانم خارج می شوند که بعداً از گفتن آنها پشیمان می شوم. جواب خود را در ادامهء مطلب ببینید ادامه مطلب ... دو شنبه 14 شهريور 1390برچسب:, :: 14:25 :: نويسنده : محمدرضاترابی
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم. چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!!! یک شنبه 13 شهريور 1390برچسب:, :: 17:8 :: نويسنده : محمدرضاترابی
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را میکند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب در طول عمرش همچنان مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد که یک مرغ است........ دابوت، بعنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت میگوید : «اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید، سپس خود را بیابید ، آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید.» جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 14:48 :: نويسنده : محمدرضاترابی
سعی کنیدروزها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید!
نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر ازخواب بیدارشدید روی آن نشسته و استراحت کنید!
به خواب نگوئید کاردارم به کاربگوئید خواب دارم!
جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 14:46 :: نويسنده : محمدرضاترابی
بلند ترین سازه های بشری (22 عکس) برج خلیفه دبی - 828 متر (2،717 فوت) برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, :: 15:34 :: نويسنده : محمدرضاترابی
یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل جای اینکه از جاده اصلی بیایم یاد پدرم افتادم که می گفت: جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، 20 کیلومتری از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل ، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه از موتور ماشین سردر نمی آرم.
راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی ارام و بی صدا بغل دستم وایساد..... من هم بی معطلی پریدم توش این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جاگرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
بعد ماشین شروع به حرکت میکنه هر بار که مقابلش یه دره بوده یه دست از پنجره میومده بیرون و فرمونو میچرخونه تا این که یه جا رسیدم که یه قهوه خونه بود از ماشین پریدم پایین رفتم جریانو برا همه تعریف کردمو بیهوش شدم!
وقتی به هوش اومدم دیدم دو تا مرد اومدن تو یکیشون گفت: اصغر این یارو همون دیونه اس که وقتی داشتیم ماشینو هل میدادیم پرید تو!!!! سه شنبه 8 شهريور 1390برچسب:, :: 16:52 :: نويسنده : محمدرضاترابی
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:
مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.
وای خدای من، خیلی درست کردی... حالا برش گردون ... زود باش. باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی... هیچ وقت!!!
برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟
یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک........ زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت :
فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری؟!!!!!!
درباره وبلاگ ![]() با عرض سلام و خوش آمد گویی خدت شما دوست عزیز که در حال حاضر وارد وبلاگ هواداران بارسا شده اید در این وبلاگ سعی شده تا تمام اخبار/عکسها/کلیپهاو.... در مورد تیم بارسلونای اسپانیا در بروزترین شکل ممکن تهیه و در داخل وبلاگ قرار گیرد امیدوارم در این وبلاگ خوش باشید برای ارتباط با ما میتوتنید از طریق ایمیل زیر بامادر ارتباط باشید .:: fcmessi2011@yahoo.com::. موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
||||||||
![]() |